تو راهم
قدم های تند و کوتاه
هوای نمور وخفقان جامعه هر دو تو وجودم مثل همن
جلو کشیدن نفس و می گیرن
یاد نگار میفتم
دماونده
اونجا امن میشه چند روزی بود
کیه؟
باز کن منم
تا من و دید یه حسی بهش دست داد و در و بست
فکر کردم میدونه چی کا کردم
اما گفت یادته آخرین بار چجوری از اینجا رفتی
من تازه فهمیدم هیچی نمی دونه اونم یکی از همون 7تای دیگه اس
رفتم تو
فعلا قصد کشتنش و نداشتم که زنگ در و زدن
المیرا دوست صمیمی خواهرم با علی شوهر خواهرم دست تو دست وای
سه تا از هفت تای مونده
شنیده بودم نگار خونشو مکان کردم اما نمی دونستم علی....
علی تا من و دید رنگ از روش پرید
منم عادی برخورد کردم اما تو ذهنم پی نقشه بودم که کار همشون و همین جا یکسره کنم
بهترین کار بیهوشی بود اما....!
نگار زیاد از المیرا خوشش نمیومد
گفتم تو شربت دیازپام بریز زنگ بزنم خواهرم بیاد
ساده باور کرد
اونا تا خوابیدن نگار با ضربه بیهوش شد
همه کف اتاق خوابیده بودن
کم کم بهوش اومدن
اتو رو برداشتم
فقط علی باید زجر بکشه از زجر علی اون دوتام زجر میکشن
با اتو به جون علی افتادم و چروک های کریه صورتش و صاف کردم
لباس سفیدشم چروک شده بود
اتو لازم داشت
صدای سوختم سوختم بلند شده بود
از خودم و این زندگی بدم اومد
دیگه طاقت نداشتم کلت و برداشتم
لابه ی المیرا و نگار و فراموش نمی کنم
بدبخت نگار
عمرش دو سه روز کوتاه شده بود با اومدن علی و المیرا
حالا وقت حروم کردن تیرهاس
اما نه کم زجر کشیده
ساتور
دست
ضربه
خون
جیغ
حالا شلیک تو چشم
صورت المیرا لاشی پر خون بود و با گریه
غلط کردم غلط کردم و از ته دل داد می زد
همه چی و تقصیر علی انداخت
نگار از هوش رفته بود
آب آوردم پاشیدم رو صورتش
با جیغ بهوش اومد تا بهوش اومد یه تیر تو سر شهوت باز المیرا خالی کردم
نگار از ترس صداش در نمیومد
اما با نگاش می گفت من چی کا کردم
یاد اون پارتی دوستانه افتادم
یاد اون اتاقی که تا رفتم توش دنیا رو سرم خراب شد
خون جلو چشام و گرفته بود
نفهمیدم فقط شلیک کردم
که تیر خورد زیر قلبش
داشت ناله می کرد و می گفت یکی دیگه بزن
من فقط نگاش می کردم و بغض کرده بودم
بغضم ترکید و تا جون دادن کامل نگار اونجا بودم
خودم و جمع و جور کردم
حالا 4 تا مونده اما کجا برم که پیدام نکنن.......؟!!!
|