تبليغاتX
تنهایی
تنهایی



دوستت دارم

 

 

                  بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comhappy valentine's day  بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

                                                 تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان

 

                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comصابر جون دوستت دارمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |

خوارج 5!

حالا موندن دو نفر

من نسیم گلناز هرمن

با هرمن خوب می شد کار کرد لازمش دارم

داشتم میرفتمک صدای آژیر پلیس گوش و کر می کرد

نمی دونم کی به این زودی خبر داده بود

نکنه کسی زیر نظرم داره.....

تو همین فکر بودم که

یه ماشین پلیس

وایستاد

می خواستم فرار کنم

موندم

اومد جلو و آدرس پرسید و گفتم بچه اینجا نیستم

قلبم 1100 درجه می زد

سریع رفتم سمت شهران

با ترس

با خودم زمزمه می کردم

میشه کارم به آخر برسه

کارم که تموم شد خودم و تحویل می دم

تو اتوبان از موبایل راننده زنگ زدم به گلناز

برنداشت

اما رفتم و رسیدم در خونه

زنگ زدم  انگار کسی نبود

زنگ واحد های دیگرو زدم و در و باز کردن

آسانسور خراب بود

یه دلهره خاصی داشتم

هر چی بالا تر می رفتم بیشتر می شد

طبقه ی 1

طبقه ی دوم

طبقه سوم

قلبم داشت میومد تو دهنم

تالا انقدر نترسیده بودم

طبقه ی چهارم

طبقه ی 5 رسیدم

در واحدش باز بود

با خودم می گفتم برگردم

اما باید کارم و تمووم می کردم

قرصم و خشک خوردم

با ترس زیاد در و وا کردم

صحنه عجیبی بود

یه سمت خونه بهم ریخته بود

گلناز........گلناز...........

جواب نداد

هر لحظه آماده مردن بودم

هرمنن رفت سمت اتاق

منم پشتش

واااااااااای

آسمون رو سرم خراب شد و چشام سیاهی رفت

یکی راحتم کرده بود

اما خیلی ناراحت شدم

دلم براش سوخت

بد کشته بودنش

مثل آدامس خورده بودنش و

وقتی تلخ شده بود ....

تفش کرده بودن بیرون

رد دست هنوز رو گردنش بود

تمام وجودم و لرز گرفته بود

کلت و در آوردم

منمم سهمیه دارم

دستم میلرزید

با چشم بسته یه تیر شلیک کردم

و سریع از خونه بیرون اومدم

و رفتم به سمت آخرین هدف.....

 

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

پرسيدم از گل سرخ

 

 

                                         

 

                           پرسيدم از گل سرخ بر سينه ات چه داري؟    

                             بر گونه هاي سرخت داغ غم که داري؟  

                        گل با تبسمي گفت: اي يار دل شکسته

                    اين شرم سرخ عشقي ست بر گونه ام نشسته

                       اين راز شور عشق است،يک راز جاوداني

                       بي عاشقي حرام است،يک لحظه زندگاني

   

                    

سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

انتقام از خوارج4!

دیوونه شدم

هیچی یادم نمیاد

با صدای بوق از خواب پریدم

با خودم کلنجار رفتم

فراموشی

فقط یادم میومد سه نفر موندن

با سه تا تیر

سپیده سهند نسیم

آره خوبه اول سپیده

الان دماوندم باید برم تهران

اما اگه دنبالم باشن.....!

باید به خودم برسم

پولی که  از خونه پیچوندم اینجا به کار میاد

لباس حموم دربست تهران

پارک فدک تلفن سپیده

الو سلام

سلام کجایی

فدکم همونجای همیشگی

الان میام

...

سلام

سلام اینجا چی کار می کنی

دلم واست تنگ شده بود  واسه دروغ گفتنات واسه خیانتات

بس کن همیشه حرف خودت وو می زنی

میای بریم خونه

نه کار دارم وقت ندارم(باید اصرار کنه)

حالا بیا بریم

باشه فقط 5  دقیقه

تو حیاط

یه سگ دوورمن که خود سپیده ام می گرفت

اما من

بهش زیاد غذا دادم

رفتیم تو

چای یا قهوه

آب میخوام یه لیوان آب سرد

من میرم حیاط با هرمن بازی کنم

مواظب باش سریع بیا کارت دارم

منم کارت دارم....!

دم تکون داد

فهمیدم هنوز میشناسه کیم

بازش کردم

بردمش تو

سپیده جیغ زد اون وحشیه ببرش بیرون

گفتم سگه با تو کار داره کاری که تو با من داشتی

هرمن و ول کردم پای سپیده رو گرفت و سپیده جیغ زذ

التماس می کرد

من رفتم به صورتم آغب زدم

تو آینه یه فکر خوب زد به سرم

برگشتم

سانناز پر خون بود

حالا وقت همون کاره

لباسشو در آوردم

حالا من ناظر سگ فاعل

سپیده مفعول

گریه می کرد منم می خندیدم

ساناز قرمز

زیر یه سگ

همیشه بود

اما سگای قبلی حرف میزدن

اما این حرف نمی زنه

دیگه طاقت نداشتم

هرمن و بردم بیرون

منم و سپیده و کلت

آماده شلیک شدم

هیچی نگفت

انگار منتظر مرگش بود

منم منتظرش نذاشتم

حالا دوتا تیر و دو نفر دیگه

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |

پاييز

سلام دوستاي خوبم

 

حالتون خوبه؟ خوش ميگذره؟

خيليييييي وقته آپ نکردم اما هميشه به يادتون هستم

 و هر وقت فرصتي باشه به وبلاگتون سر ميزنم.

ميدونم منتظر ادامه ي داستان خوارج هستيد  

هيچکس عزيز در اولين فرصت ادامه ي داستان رو براتون مي نويسه.

من چند تا عکس از فصل قشنگ پاييز انتخاب کردم،اميدوارم خوشتون بياد.

 

 

 

 

                                       

 

 

  

 

دوستتون دارم ولحظات خوب و شادي رو براتون آرزو ميکنم.

 

تا فرصتي دوباره باي

شنبه چهارم آبان 1387 |

به امید آن روز

سلام به همه ی دوستان گلم

دلم واسه  همتون تنگیده ۱۰۰٪

بخدا

 فقط اومدم بگم که ادامه خوارج و نوشتم اما تایپ نکردم

به امید اون روز که بازم بتونم بیام و به تک تکتون سر بزنم

 

جمعه سوم آبان 1387 |

انتقام از خوارج 3!!!!!!!!

تو راهم

قدم های تند و کوتاه

هوای نمور وخفقان جامعه هر دو تو وجودم مثل همن

جلو کشیدن نفس و می گیرن

یاد نگار میفتم

دماونده

اونجا امن میشه چند روزی بود

کیه؟

باز کن منم

تا من و دید یه حسی بهش دست داد و در و بست

فکر کردم میدونه چی کا کردم

اما گفت یادته آخرین بار چجوری از اینجا رفتی

من تازه فهمیدم هیچی نمی دونه اونم  یکی از همون 7تای دیگه اس

رفتم تو

فعلا قصد کشتنش و نداشتم که زنگ در و زدن

المیرا دوست صمیمی خواهرم با علی شوهر خواهرم دست تو دست وای

سه تا از هفت تای مونده

شنیده بودم نگار خونشو مکان کردم اما نمی دونستم علی....

علی تا من و دید رنگ از روش پرید

منم عادی برخورد کردم اما تو ذهنم پی نقشه بودم که کار همشون و همین جا یکسره کنم

بهترین کار بیهوشی بود اما....!

نگار زیاد از المیرا خوشش نمیومد

گفتم تو شربت دیازپام بریز زنگ بزنم خواهرم بیاد

ساده باور کرد

اونا تا خوابیدن نگار با ضربه بیهوش شد

همه کف اتاق خوابیده بودن

کم کم بهوش اومدن

اتو رو برداشتم

فقط علی باید زجر بکشه از زجر علی اون دوتام زجر میکشن

با اتو به جون علی افتادم و چروک های کریه صورتش و صاف کردم

لباس سفیدشم چروک شده بود

اتو لازم داشت

صدای سوختم سوختم بلند شده بود

از خودم و این زندگی بدم اومد

دیگه طاقت نداشتم کلت و برداشتم

لابه ی المیرا و نگار و فراموش نمی کنم

بدبخت نگار

عمرش دو سه روز کوتاه شده بود با اومدن علی و المیرا

حالا وقت حروم کردن تیرهاس

اما نه کم زجر کشیده

ساتور

دست

ضربه

خون

جیغ

حالا شلیک تو چشم

صورت المیرا لاشی پر خون بود و با گریه

غلط کردم غلط کردم و از ته دل داد می زد

همه چی و تقصیر علی انداخت

نگار از هوش رفته بود

آب آوردم پاشیدم رو صورتش

با جیغ بهوش اومد تا بهوش اومد یه تیر تو سر شهوت باز المیرا خالی کردم

نگار از ترس صداش در نمیومد

اما با نگاش می گفت من چی کا کردم

یاد اون پارتی دوستانه افتادم

یاد اون اتاقی که تا رفتم توش دنیا رو سرم خراب شد

خون جلو چشام و گرفته بود

نفهمیدم فقط شلیک کردم

که تیر خورد زیر قلبش

داشت ناله می کرد و می گفت یکی دیگه بزن

من فقط نگاش می کردم و بغض کرده بودم

بغضم ترکید و تا جون دادن کامل نگار اونجا بودم

خودم و جمع و جور کردم

حالا 4 تا مونده اما کجا برم که پیدام نکنن.......؟!!!

 

 

سه شنبه نهم مهر 1387 |

خداحافظی به صورت همکار یابی

سلام بچه ها

سلام دوستا سلام دشمنا

امروز اومدم بگم دیگه از هیچکسی که هر روز تو نت پلاس باشه خبری نیست

آره بازم درس لعنتی و از این حرفا اما قول میدم بازم بیام

من ۳ ۴ روز دیگه هستم بعد رفع زحمت می کنم

راستش و بخواین حس شعر خدافظی و اینکارارو ندارم

اومدم بگم من دارم میرم

اما نمی خوام این وبلاگ تو نبودم احساس تنهایی کنه واسه همین از شما دوستای خوبم می خوام یکی بهش برسه مثله یه بچه ی ناز

اگه کسی مایل با ما همکارشه و به این وبلاگ سر و سامون بده خبرم کنه تو این چند روز تا قبل اینکه برم

راستی شرایطو ضوابطم داره

۱-۱۰۰۰۰۰۰۰سال سابقه کار داشته باشه

۲-در روز ۲۶ ساعت صرف وبلاگ کنه

.

..

برای دیدن بقیه شرایط به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه نمایید

راستی ادامه خوارجم مینویسم میذارم خوارج خونا

دوستون دارم اندازه ی یه دنیا

به امید دیدار و خدا نگهدار

شنبه ششم مهر 1387 |

انتقام از خوارج(2)

نیمه شب شده

توی خیابون طولانی

من کلت لباس خونی 10 تا تیر

هر کی منو با این وضع ببینه حتما شک میکنه و پلیس و خبر می کنه

نه خونه نمی شه رفت

باید لباس جور کنم

هنوز تو فکرم اون هشت نفر هستن و مثل خنجر به جاهای مختلف بدنم فرو میرن

ماشین رد شد

داره دنده عقب میگیره

باید فرار کنم

اما فلشر زد

کاری که فقط مهدی واسه سلام کردن میکرد

اما ..........

سر و وضعم و دید و بهم حق داد

جریان مریم و می دونست اما نمیدونه که پلیس کشتم

بیا بریم خونه ی ما

بهت اطمینان ندارم

درست بعد از اون قضایا هم و ندیدیم اما هنوز معرفت نمرنده

رفتیم خونه تنها بود

خانم کجاس

رفته  اراک خونه مامانش اینا بیا این لباسارو بپوش برو توو حموم

حموم و انباری یه جابود

دریل

ذهنم مشغول بود

آره اینجوری خیلی خوبه بد زجر میکشه

اما چجوری باید ببندمش خوب اون قویتر از منه

مهدی حوله بیا

پشت کلت

پس کله مهدی

سقوط بر روی زمین

طناب بستن رو کاناپه

حالا وقت زجره

کلت روی عسلی

دریل به برق

چرا اینکارو کردی مگه نمی دیدی من همیشه باهاشم

اشتباه کردم که تولدش دعئتت کردم

ویژژژژژژژژژژژژژ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

شونش سوراخ شد

نکن تورو خدا غلط کردم تو خودت و کشیدی کنار

می خوام یه کار کنم که با فریاد مرگشو بخواد

حالا شونه ی چپش

آره مثل سوراخایی که رو قلبم گذاشت

نه تورو خدا نه

کمک تو چرا اینجوری شدی

اما

ویژ

حالا نوبت پاهاس

صبر کن صبر کن

اون کلت واسه چیه بزن راحتم کن

رنگ از رخش پریده

رنگ کاناپه قرمز بعضی جاهاش کرمی

حالا زانو راست ویژ

حالم داره بد می شه باید تمومش کنم

اما نه

از هوش رفته

فقط ناله میکنه

حالا پای چپ

صداش بد بالا رفت از درد به خود میپیچید و با عجز و ناله می گفت بزن بزن راحتم کن

من نگاش کردم و گفتم یکیش واسه توست

یه تیر زدم کنارش اینجا بود که اشک از چشاش ریخت

بکش تورو خدا بکش

راحتم کن

روبروش نشستم و گفتم چرا دلیلش چی بود گریم گرفته بود از داخل تهی بودم اما صلابت هنوز تو صدام بود

سرش و پایین انداخت

با فریاد گفتم چرا چراااااا

حال بلند کردن سرش و نداشت

دریل و بردم طرف صورتش 

یه خط کوچیک

انگار برق گرفتش

بکش بابا تورو به رفاقتمون منو بکش

مگه رفاقتم گذاشتی؟

خواستم به چشمشم حمله کنم

یاد قدیما مدرسه شوخی ها افتادم

دریل و مستقیم تو گلوش بردم

چشم تو چشمم بود که مرد

چند دست لباس

یکم پول

فرار بسوی بعدی...

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

انتقام از خوارج(1)!!!!!

دلم می خواد با کلت کمریش بهش شلیک کنم

دنبال یه موقعیت خوب واسه فرار آخه کمترین حکمم اعدامه

پس چه اینجا بمیرم چه بالای چوب دار هر دوش مرگم و فریاد می زنه

آره 100٪ اعدام خودم گفتم کشتمش هر جای دیگه هم بشینم می گم دادگاه و ... نداره

با همین دستام خفش کردم فقط شانس آورد که هیکل ضعیفش زیر دستام جوون داد وگرنه فکرای خوبی  داشتم براش درست مثل فیلما فکر کردم بیهوش انگشتش و بریدم دیدم خون نمیاد فهمیدم از دستم فرار کرده زنگ زدم پلیس که بیاد لاششو جمع کنه

آخه خیانت تا چه حد اینه سزای کار خائن.......

دستبند تو دست منه و یکیش تو دست سرهنگ

فقط ما دوتاییم

داریم میریم

سرهنگ من باید برم دستشویی می دونم تو دستشووی سنگ پیدا میشه پاتوقم اینجا بود

دستمو باز نمی کنی

همین که گذاشتم بیای بهت لطف کردم

حداقل روت و اونور کن دستم به دستت بسته اس فرار نمی کنم

سرهنگ کارم تمووم شد

تا برگشت

دستشویی پر شده بود از خون

آجر شکسته بود کلتش و برداشتم 12 تا تیر داره

بنگ بنگ

یکی تو پاش واسه ضربه ای که به پام زد

یکم زجر

یکی هم تو سری که هیچ چیز توش نبود

کلید دستبند

حالا وقت فراره

با لباس خونی

هنوز 8 نفر موندن که باید بمیرن

نه مثل مریم اون زود مرد با زجر با درد با عذاب

همونجوری که عشق و تو من کشتن

مراقب خودت باش

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |





شعر
جک
عکس
کاریکاتور
ورزش

هیچکس
ساناز

بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386

دوستت دارم
خوارج 5!
پرسيدم از گل سرخ
انتقام از خوارج4!
پاييز
به امید آن روز
انتقام از خوارج 3!!!!!!!!
خداحافظی به صورت همکار یابی
انتقام از خوارج(2)
انتقام از خوارج(1)!!!!!

رابین هود
عاشقانه
زندگي
اشک مهتاب
کامران و هومن با نازی و کامیار
ستاره هاي قاطي پاتي
فرزانه جون
*(`'·.¸*haleh*¸.· '´) *
مگ مگ ودوستان زبل!!!
پرسپولیس
تنها تکیه گاه
برو حالشو ببر
سردو گرم...(سرزمین...)
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme

1





Powered by WebGozar